بيست و سه ماهگي
سلامممم عزيزم 
شمارش معكوس براي تولدت و ذوق و هيجان بي نهايت من شروع شده ... 
از 23 ماهگي بگم كه ... هر موقع ميريم دست و صورتتو بشوريم وضو هم ميگيري مياي مهر برميداري نماز ميخوني (ركوع و سجده و قنوت رو قشنگ اجرا ميكني
)، خلاصه 7-8 بار در طول روز نماز ميخوني، خدا هم انقدر واجب نكرده اخه ماماني
توي مشهد ميگفتيم به امام رضا سلام بده دست ميذاشتي رو سينه سرت رو خم ميكردي ميگفتي السسسلام 
بهت ميگيم اميرصدرا بخوريمت؟ آرهههه، از كجا شروع كنم به خوردن؟ از لپ
يه روز با مامانجون تلفني صحبت ميكردي يهو گفتي من هندونه و پسته و بستني ميخوام، گفت واست بخرم بيارم؟ گفتي آره ... دو ساعت بعد ديدم بنده هاي خدا اومدن خونمون هر چي خواسته بودي رو واست خريدن، از دست تو وروجك
يه مدت بود واسه لباس و پوشك عوض كردن داستان داشتيم، با اينكه قبلا حتي تو نوزادي اصلا اين مدلي نبودي خيلي اذيت ميكردي واسه اين موضوع، منم هرگز كاري رو به زور برات انجام نميدم هميشه سعي ميكنم متقاعدت كنم اما خيلي اوقات هيچ رقمه حاضر نميشدي، ديگه با خاله ت هم صحبت كردم تو اين قضيه به هيچ وجه از اجبار استفاده نكنه كه شكر خدا هرچند كاملا برطرف نشده ولي كم كم بهتر شد اون حالتات و خودت ميري دراز ميكشي ميگي بيا پي پي بوشور 
خدااا نكنه يه دونه سوسك جايي ببيني، بدووو ميري دماس (دستمال) مياري كه بكشيش!! يكي از بزرگترين لذتهات اينه كه آب ماهي قرمز رو عوض كني ... بيچاره ها رو چنان ميگيري پرت ميكني تو ظرف ديگه كه من نگران ضربه مغزي شدنشونم!! گاهي اوقات كبوتر مياد پشت پنجره مون انقدررر دوست داري ميري از پشت پنجره نازش ميكني ميگي جوجووو؟؟ نازي نازي 
از مامان ياد گرفتي كرم برميداري ميزني به لپت، بعد يبار ميخواستم برات بيسكوييت بيارم گفتم كرمدارشو ميخوري؟ گفتي به لپم بزنم؟؟ 
عاشق جمع و جور كردن خونه هستي، تا ببيني مامان دارم مرتب ميكنم خودتم دست به كار ميشي يه چيزي رو جابجا ميكني بعدشم فوري ميگي جمع و جور شددد، تميز شدددد. هر موقع خونه خيلي تميز و مرتب باشه يچيزي برداريم هي ميگي سرجااااش بذار
گاهي يه چيزي رو قايم ميكني تا بپرسم اميرصدرا فلان چيز كو؟ اولش ميگي نيس بعد نشونش ميدي ميگ اينااااا 
راستي ماماني از قبل عيد قطره آهن خوردنت نامنظم شد كه ديدم دندونات داره سياهي هاش هي كمرنگ تر ميشه، منم هر روز ببينم غذا و گوشت خوب خوردي بهت ديگه قطره نميدم و خداروشكر دندونات خيلي بهتر شده، البته شايد دليلش اونهمه مسواكي كه ميزني هم باشه 
يه مسواك داشتي خيلي به همه جا زده بودي ديگه دلم نميومد بدم بزني به دندونات انداختمش دور، اومدي گفتي مسواك بده، گفتم كثيف شده بود انداختم دور، گفتي خب بخرررر!!! از كجا اين حرفا و كاربردشون رو ياد گرفتي خدا داند 
هر چيزي ببيني درست كار نميكنه ميگي خباب شد، درست كن. جديدا خيلي علاقمند شدي بري تو كمد ديواري درشم از بيرون ببنديم، يه شب هي گفتي بياين منو بذارين تو كمد و بابا هم چندباري اين بازي رو باهات كرد آخرش خسته شد گفت بسه دويست بار كه نميذارن تو كمد ... فرداش يهو اومدي بهم گفتي بيا دويست بار منو بذار تو كمد 
هر موقع كار بدي بكني بهت بگم اين كار بده ميگي مززت. يه روز ميخواستي با بابا بري دده برگشتي بهم گفتي پول بده 

امكان نداره چيزي بهت بدم و تشكر نكني، فوري ميگ مرسي ممنووون، آخ الهي فدات بشم من
اگر هم شي مورد نظر خوراكي باشه در جواب تشكرت بايد حتما بگم نوش جووون
بهت ميگيم اسمت چيه؟ ميگي تربچه، خونت كجاست؟ تو باغچه!! چند تا بچه داري؟ دو تا، فاطي و حسو
خدانكنه يه موقع تو ماشين هوس كني بياي جلو، ديگه به مقصد رسيدنمون با خداست از بسكه برف پاك كن، بوووق، شيشه بالابر، ضبط و ... رو هي دستكاري ميكني، يعني شايد صدبار برف پاك كن رو هي بزني هي ما خاموش كنيم!! البته گاهي سعي ميكنم حواست رو به بقيه ماشينا پرت كنم كه تو ترافيك باهاشون باي باي ميكني 
وقتي ميايم خونه وارد آسانسور ميشيم ميگي پنج يعني طبقه پنج رو بزنيم، وقتي هم كه ميخوايم بريم بيرون به محض وارد شدن ميگي همكف
از كار با گوشي نگم كه فكر نميكنم چيزي مونده باشه بلد نباشي، وارد گالري ميشي، زنگ ميزني خودتم هر موقع صلاح بدوني خدافظي ميكني و قطع ميكني، سلفي ميندازي، آهنگ ميذاري ميگي بسق (رقص) يعني بياين برقصين همگي!!!
راستي رنگها رو اكثرش رو ياد گرفتي و از اشكال هم دايره و ستاره رو
بالا بالا هم كاملا ياد گرفتي در حدي كه مياري از من ميپرسي!! يه بار كارت نان رو نشون دادي گفتي اين چيه؟؟ گفتم نون ... گفتي نه!! ناااان 
اينم چندتا از كلماتي كه به شيوه خودت ادا ميكني: شقدا كه عاشقشي (شكلات)، دوكه (دختر)، اَتات (اتاق)، عبق (عقب) ...








بيست و سه ماهگي
